حكيم ابوالقاسم فردوسى
351
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
قيصر كه چنين شنيد ، گفت : دخترى كه از پس پرده ، بر نژاد خويش ننگ آورد ، هرگز مباد . اينك اگر من دخترم را به دو سپارم ، از براى اين ننگ ، سرم پست گردد . پس هم كتايون و هم كسى را كه برگزيده ، بايد در كاخ سر بُريد . ليك اسقف به دو گفت : اين كار گرانى نيست زيرا كه پيش از تو نيز سران بسيارى بودهاند . ولى بدان كه تو به دخترت گفتى كه : يارى براى خود بجوى . نگفتى كه يك شاه سرافراز را بجوى . اكنون نيز او آن كسى را كه خوشش آمده ، برگزيد . پس تو نيز خِرد خود را از راه يزدان دور مكن . آيين نياكان تو كه سرافراز و پاك و پيرو كيش بودند ، چنين بوده است و روم به چنين آيينى بنيان نهاده شد . پس تو نيز به راهى مرو كه در اين سرزمين آباد ، همايون نباشد . چنين سخنى مگوى و راهى را كه هرگز نرفتهاى ، مپوى . دادن قيصر ، كتايون ، گشتاسپ را چون قيصر سخنان اسقف را بشنيد ، ديگر آهنگ آن كرد كه دختر گرامى خويش را به گشتاسپ دهد . پس به گشتاسپ گفت : به همينگونه با او برو و بدان كه هيچ گنج و تاج و نگينى از من نخواهى يافت . چون گشتاسپ آن كار را بديد ، خيره بماند و پروردگار گيهان آفرين را فراوان بخواند . آنگاه به آن دختر سرفراز گفت : اى كه به ناز و نياز پرورش يافتهاى ، چرا كه از ميان اين همه نامداران با افسر مرا خواستار گشتى ؟ از چه رو بيگانهاى را برگزيدى كه گنجى نيابى و با او در رنج بمانى ؟ بيا و از ميان اين سرافرازان ، همتايى براى خود بجوى كه با اين كار نزد پدرت نيز آبرو داشته باشى . ليك كتايون به دو گفت : اى بدگمان ، با سرنوشت تند مشو . اكنون كه من به بخت تو خرسند باشم ، تو ديگر چرا افسر و تاج و تخت مىجويى ؟ و بدين سان كتايون و گشتاسپ با درد و آه سرد از ايوان قيصر برفتند . از سوى ديگر ، آن كدخداى به اين زن و شوهر گفت : خرسند و فرخندهانديش باشيد . آنگاه آن مهتر در آن ده ، براى ايشان سرايى بپرداخت و در آن همه گونه